سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
هفت شهر عشق را عطار رفت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387
شعر طنز محكمه الهي
يه شب كه من حسابي خسته بودم
همينجوري چشـــــــــامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحــظه سر خورد
يه دفعه مثل مرده هـــــــا خوابم برد
تــو خواب ديدم محشر كــبري شده
محكـمــة الهــــي بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن
رديف رديف مقــابلش واستــــــــادن
چرتكه گذاشتــه و حساب مي كنـه
به بنده هاش عتاب خطاب مي كنـه
ميگه چـرا اين همــه لج مي كنيـد
راهتــونو بـي خـودي كج مـي كنيـد
آيــــــــه فرستـادم كــه آدم بشيـــد
بــا دلخوشـي كنــار هـم جـم بشيد
دلاي غــم گرفتــه رو شــــاد كنيــد
بـا فكــرتـون دنيــــا رو آبــــــاد كنيـد
عقــل دادم بـريـــد تــدبـّــــر كـنيــد
نـه اينكه جاي عقلو كـــــاه پر كنيـد
مــن بهتون چقد مــــاشالاّ گفتــم
نيـــــــافريـده بــاريكــــــلاّ گفتـــم
من كه هـواتونو هميشـه داشتـــم
حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازي نكـــرده باختيـــد
نشستيد و خـداي جعلي ساختيـد
هر كـدوم از شما خودش خدا شد
از مــــا و آيــه هاي مـا جـدا شـــد
يه جو زمين و اين همه شلوغــي؟
اين همه ديــن و مذهب دروغــي؟
حقيقتـاً شماهـــا خيـلي پستـيـن
خر نبـاشيـن گــاوو نمـي پرستين
از تـوي جـم يكي بـُلن شد ايستاد
بُـلن بـُلن هــي صلـ ــوات فرستـاد
از اون قيافه هاي پـشـم و پـيـلـي
ازاون اعُجوبـه هاي چـرب و چـيـلي
گف چرا هيشكي روسري سرش نيست
پس چرا هيشكي پيش همسرش نيست
چــرا زنـا ايـــن جـــوري بد لبــاسن
مــرداي غيـــــرتــي كجــا پلاسـن؟
خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن
اينجا كـــه فرقي نـدارن مــــرد و زن
يــارو كِنِف شــد ولــي از رو نــرفت
حرف خــدا از گـوش اون تو نـرفـت
چشاش مـي چرخه نمي دونم چشه
آهان مي خواد يواشكي جــيم بشــه
ديد يـــه كمي سرش شلوغـــه خـدا
يواش يواش شـد از جماعت جــــــدا
بــا شكمـي شبيـــه بشكـــــة نفت
يهو ســرش رو پايين انـداخت و رفت
قــراولا چـــن تــــــا بهش ايس دادن
يــارو وا نستاد تـــا جلوش واستـادن
فوري در آورد واسه شون چك كشيد
گف ببريد وصــول كنيـد خوش بشيـد
دلــــم بـــــراي حــوريـا لـــــــك زده
ديـر بــرســم يكــي ديگــه تـك زده
اگــــر نرم حوريــــه دلگير ميشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دير ميشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـوه ي خيلي كلـون نشد نـرم
گــوشاي يــارو رو گرف تو دستـش
كشون كشون بردويه جايـي بستش
رشوه ي حاجـي رو ضميمــه كــردن
تـوي جهنـم اونــــــــو بيمــه كـــردن
حاجيــه داش بـُلن بُـلن غر مـــي زد
داش روي اعصـابـــــا تلنگر مــــي زد
خدا بهش گف ديگه بس كـن حاجـي
يه خورده هم حبس نفس كن حاجي
ايـن همـــــــــه آدم رو معــطّل نكـن
بگيـر بشين اين قــــده كل كل نكــن
يـــه عا لــــمه نامــه داريـم نخــونده
تــــــازه ، هنوز كُرات ديگــــه مـونده
نامــه ي تـو پر از كـــاراي زشتـــــه
كي به تو گفتـه جات توي بهشتــــه ؟
بهش جـــــاي آدمـــــاي بـاحالـــــه
ولت كنـــــم بري بهش ؟ محالـــــه
يادتـــــه كـه چقد ريا مي كـــــردي
بنده هــاي مـارو سيـا مـــي كردي
تا يـــه نفر دور و بـرت مـي ديــدي
چقد ولا الضّــــا لّينـومـي كشيـدي
اين همه كه روضه ونوحـه خونـدي
يه لقمه نون دست كسي رسونـدي؟
خيال مي كردي ما حواسمــون نيس
نظم نظام هستي كشكي كشكي س؟
هر كـــــاري كـردي بچــه هـا نوشتن
مي خواي برو خـودت ببين تـــو زونكن
خلاصـــه ، وقتي يـارو فهميد اينـــه
بـــــازم دُرُس نمـي تونس بشينــــه
كاسه ي صبرش يه دفـه سر مي رف
تـــا فرصـتي گير مي آورد در مي رف
قيـامتـه اينجـــا عجـب جـــــــــاييــه
جــون شمــــا خيلـي تمـاشـــاييــه
از يــــه طرف كلــي كشيش آوردن
كشون كشون همــه رو پيش آوردن
گفتـم اينـــــارو كه قطــــــــار كردن
بيچـــــاره ها مگـــه چيكــار كــردن؟
مــــــــــأ موره گف ميگم بهت مــن الان
مفسد في الارض كــه ميگن همين هان
گفت: اينـــــا بهش فروشي كـردن
بـــي پـدرا خــــــدارو جوشي كــردن
بنـــــام دين حسابي خــوردن اينها
كـــفر خـــــــدارو در آوردن اينهــــا
بد جــوري ژانداركو اينـــا چزونـدن
زنــده تـوي آتيش اونـــو سوزوندن
روي زمين خـــدايي پيشــه كــردن
خون گاليلـــه رو تو شيشــه كــردن
اگــــه بهش بگي كُلاتــو صاف كن
بهت ميگـــه بشين و اعتـراف كــن
هميشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اينا چي كــــاره بـودن؟
خيام اومد يه بطري ام تــو دستش
رفت و يه گوشــه يي گرف نشستش
حــــاجي بُـلن شد با صـداي محكم
گف : ايـن آقـــا بـايد بــره جهنـــم
خدا بهش گف تـــو دخـا لت نكــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نكـــن
بگــــو چرا بـــه خون اين هلاكـــي
اين كـــه نه مدعي داره نـــه شاكـي
نــه گـرد و خاك كــرده و نـه هياهـو
نــــه عربده كشيده و نـــه چاقــــو
نـــه مال اين نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــريده رفتـــه خورده
آدم خوبيـه هـــــــواشو داشتــــم
اينجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
يهــــو شنيــــدم ايس خبردار دادن
نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
حضرت اسرافيل از اونــــور اومد
رف روي چـــار پايــه و چــن تا صـــور زد
ديــــدم دارن تخت روون ميــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون ميـــارن
مونده بودم كــه اين كيـــه خدايــــــــا
تـــو محشـر اين كــارا چيـــــه خدايـــا
فِك مي كنيد داخل اون تخ كي بــــــــود
الان ميگم ،يـه لحظه ، اسمش چي بـود؟
اون كه تو دنيــــــــا مثل توپ صدا كـرد
همون كــــه اين لامپــارو اختـرا كــــرد
همونكه كاراش عالي بــود اون ديگه
بگيد بــابــا ، تومــــاس اديسون ديگـه
خــدا بهش گف ديگـــه پايين نيـــــــا
يـــــه راس بـــــرو بهش پيش انبيـــا
وقت و تلف نكن تــوماس زود بـــــــرو
بــه هـر وسيلــه اي اگـــــر بود بــــرو
از روي پل نري يــــه وخ مـي افتــي
مـيگــم هــــوايي ببرنـــد و مفتــــي
باز حاجــي ساكت نتونس بشينــــه
گفت كـــه : مفهــــوم عدالت اينـــه؟
آخه اديسون كــه مسلمون نبــــــود
ايـن بـابـا اهل ديــن و ايمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـــــــــــاي منبر
نــه شمـر مي دونس چيـه نـه خـنجــر
يــه ركعت ام نماز شب نخــونــــــــــده
با سيم ميماش شب روبه صُب رسونده
حرفــاي يارو كــه بـــه اينجــــــا رسيد
خـــدا يه آهـــي از تــــــه دل كشيـــد
حضرت حق خــودش رو جابجـــــــا كرد
يــــــه كم به اين حاجي نيگا نيگا كـرد
از اون نگـاههـاي عـــــاقل انـــــدر ـــــ
[ سفيه ] شــــو بـايد بيــارم ايـن ور
با اينكه خيلي خيلي خستـه هم بـــود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب كلّـــه خــــرايي هستيد
بـــابــا عجب جـــــونـورايـي هستيـــد
شمر اگه بـــــــود آدولف هيتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بــــود
حيفه كــــه آدم خودشو پير كنــــــه
و ســـوزنش فقط يـــه جـا گير كنــه
ميگيـد تومـاس من مسلمـون نبـــود
اهل نمــاز و ديـن و ايمــــون نبــــود
اولاً از كجـــــا ميگيــد ايـن حرفــــو ؟
در بيــــاريد كـلّــة زيــــر بـــرفــــــو
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختــــه
دليلشم اين چيزايــي كــه ساختـه
درسـتـــه گفتـه ام عبـــادت كنيــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت كنيـد؟
تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ كرده
دنيـــارو هم كلـّـــي قشنگ كــــرده
من يـــه چراغ كــه بيشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا كــــار گذاشتـــم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد
نميدونيد چقــــد كمك به مــن كـرد
تو دنيـا هيچـكي بـي چـراغ نبـــوده
يا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبـــــــوده
خــدا بـراي حاجــي آتش افــــروخت
دروغ چرا يه كم براش دلم ســـوخت
طفلي تو باورش چه قصرا ســــاخته
اما بـــه اينجا كـــــه رسيده باختــــه
يكي مياد يــــه هاله ايي بــاهاشـــه
چقـــد بهش ميـــاد فرشتـــه باشــه
اومد رسيد و دست گذاش رو دوشم
دهـــانشـــــو آوُرد كنــــار گـوشــــم
گف:تو كه كلّه ات پرِقورمه سبزيست
وقتي نمي فهمي،بپرسي بد نيست
اونكـــه نشستـه يك مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفيق حق تعالـــي ست
خـودِ خــــدا نيست ، نمـاينده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــداي لم يلد كــــه ديدنــي نيس
صـداش با اين گوشـا شنيدني نيس
شمـــــــا زمينيـــا همــش همينيـــد
اونــــورِ ميـــزي رو خـــدا مـي بينيـد
همينجوري مي خواس بلن شه نم نم
گف : كـــه پاشو، بـايد بــري جهنــــم
وقتـي ديـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد كشيــدم يــــه دفعـه بيدار شدم
شاعر :
خلیل جوادی
دوشنبه شانزدهم مهر 1386
برنده یا بازنده ؟
سلام دوستان عزيزم
چند وقتيه كه موضوعي رو تو يه مجله(مجله داخلي سايپا) خوندم كه سخت ذهن منو به خودش مشغول كرده:
مدتي پيش در المپيك سياتل ، 9 ورزشكار دو و ميداني كه هر كدام گرفتار نوعي عقب ماندگي ذهني بودند بر روي خط شروع مسابقه دو 100 متر ايستادن ، مسابقه با صداي شليك تفتنگ شروع شد.
هيچ كس آنچنان دونده نبود ، اما هر نفر مي خواست برنده شود. آنها در رديفهاي سه تايي شروع به دويدن كردند. ناگهان پسري پايش لغزيد ، چند معلق زد و به زمين افتاد و شرع به گريه كرد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند . حركت خود را كند كرده و از پشت سر به او نگاه كردند... .
ايستادند و به عقب برگشتند... . همگي... .پس از آن هر 9 نفر دوشادوش يكديگر تا خط پايان گام برداشتند . تمام جمعيت روي پا ايستاده مدت زيادي كف زدند . شاهدان اين ماجرا ، هنوز هم درباره اين موضوع صحبت ميكنند. چرا؟
زيرا از اعماق درونمان ميدانيم كه در زندگي چيزي مهمتر از برنده شدن وجود دارد. مهمترين چيز در زندگي ، كمك به سايرين براي برنده شدن است .برنده شدن در مواجهه با همه مشكلات ، كاستي ها و ناملايمات.
شعله يك شمع با افروختن شمع ديگري خاموش نميشود.
سه شنبه پنجم تیر 1386
ميخ در ديوار
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
يك نسخه از اين نوشته را براي هركسي كه او را بعنوان دوست مي شناسيد بفرستيد، حتي اگر آنها را براي دوستي كه خودش اين متن را براي شما فرستاده است، بفرستيد. اگر مجدداً اين متن به خودتان بازگشت ، بمعناي آن است كه شما در يك دايره اي از دوستان خوب قرار گرفته ايد.
شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.
حالا شما اين متن را براي همه دوستان و همه افراد فاميلتان بفرستيد.
لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.
سه شنبه پنجم تیر 1386
احمدک
معلم چو آمد به ناگه ؛ كلاس
چو شهري فرو خفته خاموش شد
سخنهاي ناگفته در مغزها
به لب نا رسيده فراموش شد
معلم زكار مداوم مدام
غضبناك و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب
جواني از او رخت بسته بود
سكوت كلاس غم انگيز را
صداي درشت معلم شكست
زجا احمدك جست و بند دلش
بدين بي خبر بانگ از هم گسست
بيا احمدك درس ديروز را
بخوان تا بفهمم كه سعدي چه گفت
ولي احمدك درس ناخوانده بود
بجز آنچه ديروز آنجا شنفت
عرق چون شتابان سرشك يتيم
خطوط خجالت برويش نگاشت
لباس پر از وصله و ژنده اش
بروي تن لاغرش لرزه داشت
زبانش به لكنت بيافتاد و گفت :
ب.. ب.. بني آدم اعضاي يكديگرند
وجودش بيكباره فرياد زد :
كه در آفرينش زيك گوهرند
زبان دلش گفت بي اختيار:
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز تو كز...
واي يادش نبود
جهان پيش چشمش سيه پوش شد
نگاهي يه سنگيني از روي خشم
بيفكند پايين و خاموش شد
صداهاي محنت زهر سو بلند
بگرديد و نارفته در گوش شد
ز چشم معلم شراري جهيد
نماينده آتش خشم او
درونش پر از نفرت و كينه گشت
غضب ميدرخشيد در چشم او
چرا احمد كودن بي شعور
معلم بگفتا به لحن گران
نخواندي چنين درس آسان بگو
مگر چيست فرق تو با ديگران ؟
عرق احمدك از جبين پاك كرد
خدايا چه ميگويد آموزگار
نميداند كه آيا در اين ميان
بود فرق مابين دارو ندار ؟
چگويد بگويد حقايق بلند
به شهري كه از چشم خود بيم داشت ؟
بگويد كه فرق است مابين او
و آنكس كه بي حد زر و سيم داشت ؟
به آهستگي احمد بي نوا
چنين زير لب گفت با قلب چاك
كه آنان به دامان مادر خوشند
و من بي وجودش نهم سر به خاك
به آنها جز از روي مهر و خوشي
نگفته كسی تا كنون يك سخن
ندارند كاري بجز خورد و خواب
به مال پدر تكيه دارند و بس
من از روي اجبار و از روي ترس
كشيدم از آن درس بگذشته دست
كنم با پدر پينه دوزي و كار
ببين دستهاي پر از پبنه ام شاهد است
سخنهاي او را معلم بريد
هنوز او سخنهاي بسيار داشت
ولي از ستمكاري اغنيا
نژند ستم ديده و زار داشت
معلم بكوبيد پا بر زمين
و اين پيك پر از كينه است
به من چه كه مادر زكف داده اي
به من چه كه دستت پر از پينه است ؟
رود يك نفر پيش ناظم كه او
به همراه خود يك فلك آورد
نمايد پر از پينه پاهاي او
زچوبي كه بهر فلك آورد
دل احمد آزرده ريش گشت
چو او اين سخن از معلم شنفت
به ياد آمدش شعر سعدي و گفت :
ببين يادم آمد تحمل دمي
تحمل خدار را تامل دمي
تو كز محنت ديگران بي غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
شاعرش رو مطمئن نیستم ولی تو اینترنت گشتم چند جا اسم شاعر با این عنوان اومده بود :
استاد یوسفی نسب با همکاری و تصحیح حمیدرضا باغلو
شنبه دوم تیر 1386
نامه ای به دخترم
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو بسي دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي ٬ آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني٬ برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد٬ در گوشه اي بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي٬ شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ٬قصه اژدهاي بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم مي آمد٬ طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام رويا مي ديدم ژرالدين٬ رويا.......
روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه٬ فرشته اي مي ديدم به روي آسمان٬ که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ٬ و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ٬ و بيشتر از آن ٬ صداي کف زدنهاي تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ٬ و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ٬ که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ٬ به خواب ميرفتي٬ و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است:
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ٬ تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهاي تو را٬ بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر . هنر پيش از آنکه دو بال پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."
جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهي ٬ همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ٬ براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم٬ من زماني دراز در سيرک زيسته ام٬ و هميشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند٬ نگران بوده ام٬ اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار٬ بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ٬ سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .
آن شب٬ اين الماس ٬ ريسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ٬ چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ٬ هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند٬ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري .
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....
چارلی چاپلین
هر بار که این نامه رو می خونم بی اختیار اشک تو چشمام جمع می شه و بغض راه گلوم رو می گیره . اینکه یه دلقک اینطور درویش وار مرزهای انسانیت رو پشت سر می زاره و به چنین درکی از زندگی رسیده که کل مال و ثروت دنیا رو به هیچ می گیره و بزرگترین دغدغه زندگیش غم بی خانمانهاست آدم رو به فکر وادار می کنه که راستی ما با این همه ادعا چقدر به فکر همنوعانمون هستیم ؟
آیا ما حاضریم قسمتی از درآمدمون رو به نیازمندان اختصاص بدیم؟
شنبه دوازدهم خرداد 1386
سيمرغ کوه قاف رسيدن گرفت باز
مرغ دلم ز سينه پريدن گرفت باز
مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود
درسوخت دانه را و طپيدن گرفت باز
چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق
آن چشم روی صبح به ديدن گرفت باز
صديق و مصطفی به حريفی درون غار
بر غار عنکبوت تنيدن گرفت باز
دندان عيش کند شد از هجر ترش روی
امروز قند وصل گزيدن گرفت باز
پيراهن سياه که پوشيد روز فصل
تا جايگاه ناف دريدن گرفت باز
مستورگان مصر ز ديدار يوسفی
هر يک ترنج و دست بريدن گرفت باز
افغان ز يوسفی که زليخاش در مزاد
با تنگ های لعل خريدن گرفت باز
آهوی چشم خونی آن شير يوسفان
در خون عاشقان بچريدن گرفت باز
خاتون روح خانه نشين از سرای تن
چادرکشان ز عشق دويدن گرفت باز
ديگ خيال عشق دلارام خام پز
سه پايه دماغ پزيدن گرفت باز
نظاره خليل کن آخر که شهد و شير
از اصبعين خويش مزيدن گرفت باز
آن دل که توبه کرد ز عشقش ستيز شد
افسون و مکر دوست شنيدن گرفت باز
بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما
يک يک ستاره را شمريدن گرفت باز
سودای عشق لولی دزد سياه کار
بر زلف چون رسن بخزيدن گرفت باز
صراف ناز ناقد نقد ضمير عشق
بر کف قراضه ها بگزيدن گرفت باز
تبريز را کرامت شمس حقست و او
گوش مرا به خويش کشيدن گرفت باز
چهارشنبه نهم خرداد 1386
ترجمه کامل منشور کورش کبیر
متن كامل منشور كورش هخامنشي

1. «كورش» (در بابلي: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بي- ليم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ري› و «اَكَّـد» ‹اَك- كـَ- دي- اي›، …
2. ... همه جهان
3. ... مرد ناشايستي به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
4. او آيينهاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي بجاي آن گذاشت.
5. معبدي بَدلي از نيايشگاه «اِسَـگيلَـه» ‹اِ- سَگ- ايلَـه› براي شهر «اور» ‹او- ريم› و ديگر شهرها ساخت.
6. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي ناپسند ميكرد، خشونت و بدكرداري.
7. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگي مـردم دخالت ميكرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خداي بزرگ روي برگرداند.
8. او مردم را به سختي معاش دچار كرد. هر روز به شيوهاي ساكنان شهر را آزار ميداد. او با كارهاي خشنِ خود مردم را نابود ميكرد ... همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهي مردم، «اِنـليل/ ايـلّيل» خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند. (منظور آباداني و فراواني و آرامش)
10. مردم از خداي بزرگ ميخواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانهاشان رو به ويراني ميرفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به «بابِـل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمين «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان ياد كرد.
13. او تمام سرزمين «گوتي» ‹كو- تي- اي› را به فرمانبرداري كورش در آورد. همچنين همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـانمَـن- دَه› را. كـورش با هر « سياه سر» (همه انـسانها) دادگرانه رفتار كرد.
14. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره ميكرد. مردوك، خداي بزرگ، با شادي از كردار نيك و انديشه نيكِ اين پشتيبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد؛ در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برميداشت.
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگافزارها در كنار او ره ميسپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او «نَـبـونـيد» ‹نـَ- بو- نـَ- ايد› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اَكَّـد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهرههاي درخشان او را بوسيدند.
19. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
21. پسر «كمبوجيه» ‹كـَ- اَم- بو- زي- يَه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش يكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبيره «چيشپيش» ‹شي- ايش- بي- ايش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـاني كـه هميشه شـاه بـودهاند و فـرمانـروايياش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامي ميدارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
23. همه مـردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهرياري نشستم. مَردوك دلهاي پاك مردم بابل را متوجه منكرد، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
25. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم. نَـبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود.
26. من بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من،
28. بركت و مهربانياش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوك همه شاهاني كه بر اورنگ پادشاهي نشستهاند؛
29. و همه پادشاهان سرزمينهاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمينهاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» ‹اَ- مور- ري- اي›، همه چادرنشينان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهاي «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دير» ‹دِ- اير›، سرزمين «گوتيان» و شهرهاي كهن آنسوي «دجله» ‹اي- ديك- لَت› كه ويران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نيايشگاههايي كه بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاههاي خود برگرداندم. خانههاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم.
33. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودي مَردوك به شادي و خرمي،
34. به نيايشگاههاي خودشان بازگرداندم، بشود كه دلها شاد گردد. بشود، خداياني كه آنان را به جايگاههاي مقدس نخستينشان بازگرداندم،
35. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي ميدارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.’’
36. بيگمان در روزهاي سازندگي، همگيِ مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعهاي آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. براي غازها، اردكها و كبوتران…
38. ... باروي بزرگ شهر بابل بنام «ايمگور- اِنـليل» ‹ايم- گور- اِن- ليل› را استوار گردانيدم ...
39. ... ديوار آجري خندق شهر را،
40. ... كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگانِ به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند؛
41. ... به انجام رسانيدم.
42. دروازههايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب «سِدر» و روكشي از مفرغ ...
43. ...كتيبهاي از پـادشاهي پيش از من بنام «آشور بانيپال» ‹آش- شور- با- ني- اَپ- لي›
44. ...
45. ... براي هميشه!
چهارشنبه نهم خرداد 1386
کورش کبیر
((ترجمه و انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــستههاي بســيار برداشت و بزودي بعنوان «منشور آزادي» و «نخستين منشور جهاني حقوق بشر» شهرتي عالمگير يافت و نمايندگان و حقوقدانان كشورهاي گوناگون جهان در سال 1348 خورشيدي با گردهمايي در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستين بنيادگذار حقوق بشر جهان ياد كردند و او را ستودند. حقوقي كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در انديشة ايجاد و فراهم سازيِ آن افتاده است و آرزوي گسترش آنرا در سر ميپروراند. (نسخهبدلي از منشور كورش به عنوان كهنترين فرمانِ شناختهشدة تفاهم و همزيستي ملتها در ساختمان سازمان ملل متحد در نيويورك نگهداري ميشود. اين كتيبه در فضاي بين تالار اصلي شوراي امنيت و تالار قيمومت جاي دارد).
چه چيز باعث شده است تا فرمان كورش به اين پايه از شهرت برسد؟ پاسخ اين پرسش هنگامي دريافته ميشود كه فرمان كورش را با نبشتههاي ديگر فرمانروايان همزمان خود و حكمرانان امروزي به سنجش بگذاريم و بين آنها داوري كنيم.
آشور نصيرپال، پادشاه آشور (884 پم.) در كتيبة خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ايشتار، خدايان بزرگ و حاميان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بريدم و سه هزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم … بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بيني زيادي را بريدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر آويختم."
دركتيبة سِـناخِـريب، پادشاه آشور (689 پم.) چنين نوشته شده است: ‘‘… وقتي كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانههايشان را چنان ويران كردم كه بصورت تلي از خاك درآمد. همة شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهاي بسـيار دود آن به آسـمان ميرفـت. نهـر فـرات را به روي شهر جاري كردم تا آب حتي ويرانهها را نيز با خود ببرد."
در كتيبة آشور بانيپال (645 پم.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ايشتار فتح كردم … من زيگورات شوش را كه با آجرهايي از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عيلام را با خاك يكسان كردم و خـدايـان و الـهههـايشان را به باد يغما دادم. سپاهيان من وارد بيشههاي مقدسش شدند كه هيچ بيگانهاي از كنارش نگذشته بود، آنرا ديدند و به آتش كشيدند. من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه، سـرزمـين شـوش را تبديل به يك ويرانه و صحراي لم يزرع كردم … نداي انساني و … فريادهاي شـادي … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشيدم و به ماران و عـقربها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند."
و در كتيبة نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پم.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـهها را چنان ويران كردم كه ديگر بانگ زندهاي از آنجا برنخيزد."
اما عليرغم رفتارهاي ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرتعملي به عنوان شاه نيرومندترين كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكميت ناحيهاي منصوب، و با مردم شهر نيز چنين رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همة مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند … مَردوك (خداي بابلي) دلهاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من براي صلح كوشيدم. بردهداري را برانداختم. به بدبختيهاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همة مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. خداي بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نيايشگاههايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همة خدايان اين نيايشگاهها را به جاهاي خود بازگرداندم. اهالي اين محلها را گرد آوردم و خانههاي آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم."
كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزي) فرمان آزادي هزاران يهودي را صادر كرد كه قريب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرين و سيمين آنان را كه پادشاه بابل از ايشان به غنيمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمين خود نيايشگاهي بزرگ براي خود بر پاي دارند. رفتار كورش با يهوديان موجب كوچ بسياري از آنان به ايران شد كه در درازاي بيست و پنج قرن هيچگاه بين آنان و ايرانيان جنگ و خشونت و درگيري رخ نداد و آنان ايران را ميهن دوم خود ميدانستهاند. در اين باره در بابهاي گوناگون اسفار عَـزرا و اشعيا در كتاب تورات (عهد عتيق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسيح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگيخت تا در تمامي ممالك خود فرماني صادر كند و بنويسد: كورش پادشاه فارس چنين ميفرمايد كه يَـهُـوَه/ يَـهْـوِه خداي آسمان مرا امر فرموده است كه خانهاي براي او در اورشليم كه در يهودا است، بنا نمايم. پس كيست از شما از تمامي قوم او كه خدايش با وي باشد و به اورشليم كه در يهودا است برود و خانه يَـهُـوَه را كه خداي حقيقي است در اورشليم بنا نمايد …؟ پس همگي برخاسته و روان شدند تا خانة خداوند را كه در اورشــليم است، بـنا نمايند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانة خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشليم آورده و در خانة خود گذاشته بود، بيرون آورد و به رئيس يهوديان سپرد."))
(به نقل از سايت: www.hoqouq.com
همچنين در قرآن نيز به نقل از تفسير الميزان از كورش كبير با عنوان ذوالقرنين به نيكي ياد شده است.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
حکومت هخامنشی
آنچه از ترجمه كتيبه ها و لوح هاي گلي ايرانيان باستان خصوصاً دوره شكوهمند هخامنشي به ما رسيده و هنوز از خلال ساليان بسيار دور با اكتشافات باستان شناسي به ما مي رسد گوياي حكومتي است عدالت محور و اخلاق مدار كه به آباداني نه تنها ايران بلكه كشورهاي ستم ديده نيز مي پرداخته است.
در جهاني كه جنگ جزئي جدايي ناپذير از آن بوده حتي كشورهاي صلح جو نيز در برابر ستيزه جويان چاره اي جز جنگ نداشتند و مي بايست با اثبات قدرت خود متجاوزين را برجاي خود مي نشاندند. منتها چگونگی برخورد با حکومت مغلوب در میان کشورها بسیار متفاوت بوده است.
در اين ميان حكومت هخامنشي نقش بسيار مهمي در كنترل خشونت و ستمگري هاي دنياي باستان داشته و با تاكيد بر اخلاق و كسب رضايت خداوند (اهورامزدا) و با دادگري و مهرباني با ملل تابعه به گسترش اخلاق درجهان پرداخته است.
دركليه كتيبه ها به جا مانده از اين دوران شكوهمند الگويي ويژه ديده ميشود:
1- مدح و ستايش خداوند بزرگ (اهورا مزدا)
2- معرفي خويش
3- تشريح اقدامات و آباداني هاي انجام شده توسط شاه و نياكان او
4- جمله اي دعايي كه خداوند او ، كشورش و آباداني هايي كه براي آن تلاش نموده محفوظ دارد
همچنين در فرهنگ ايرانيان این عصر دروغ ، فتنه گري ، ستم و نافرماني اهورامزدا بسيار مورد نكوهش و غير قابل گذشت بوده است.
داريوش پس از باز پس گرفتن ايران از چنگ گئومات مغ در كتيبه بيستون مي گويد:
قبل از من فردي بنام كمبوجيه پسر كورش شاه پارس بود كه برادري به نام بردي داشت كمبوجيه برادرش را طوري كه مردم متوجه نشوند كشت و پس از آن رهسپار مصر شد و هنگامي كه در مصر بود مردم از او روي برگرداندند و او با تاثر مي گويد فتنه و دروغ سراسر كشور پارس را فرا گرفت.
در ادامه كتيبه آمده است :
من پرستش گاه هايي كه در زمان گئومات مغ ويران شده بود بازسازي كردم. املاك و اموال مردم را به آنها پس دادم . وضعيت مردم را در كشورهاي پارس و ماد و ديگر جاها سامان دادم. به خواست اهورامزدا موفق شدم و خاندانم را استوار گردانيدم.
درپايان داريوش پس از شرح اقدامات و دادگري هاي خود به شاهان پس از خود اينچنين سفارش مي كند:
داريوش شاه گويد :
تو كه در آينده شاه خواهي شد از دروغ بپرهيز. اگر مي خواهي كشوري امن و آرام و سالم داشته باشي دروغگويان را كيفر ده .
متاسفانه در سالهاي نزديك به ما خصوصاً دوسه دهه اخير تلاشهاي زيادي از سوي برخي سازمانهاي دولتي از جمله شوراي عالي انقلاب فرهنگي صورت گرفته و به طور گسترده به تخريب و تحريف تاريخ ايران باستان به ويژه در كتب درسي پرداخته شده است و تلاش زيادي شده تا شاهان دادگر هخامنشي بيدادگر جلوه نمايند . البته اين اعمال بمانند پوشاندن خورشيد با دو دست است و تاريخ خود گواه حقيقت است.
چهارشنبه نهم خرداد 1386
زندگي زيباست چشمي باز كن
گردشي در كوچه باغ راز كن
زندگي موسيقي گنجشكهاست
زندگي باغ تماشاي خداست
آتش هستي شرار كينه هاست
كينه زنگار همه آئينه هاست
گر تو را نور يقين پيدا شود
مي تواند زشت هم زيبا شود
زندگي يعني همين پروانه ها
صبحها ،لبخند ها ، آغازها
عشق رنگ تازه اي بر غم زده
گيسوان آسمان شبنم زده
مي توان در حجم رقص بيد رفت
سبز بود و پيشواز عيد رفت
اي لبانت چشمه ي لبخندها
و اي زبان تو كليد بند ها
در نگاهت ياسها وا مي شود
با كلامت عشق معنا مي شود
كوچه ها را حجمي از آواز كن
داستان عشق را آغاز كن
چهارشنبه نهم خرداد 1386
هدف از وبلاگ
ديروز وبلاگ رضا رو كه خوندم تصميم گرفتم وبلاگ خودمو كه مدتها بود قصد ايجادش رو داشتم راه اندازي كنم
الان كه دارم اين مطالب رو مينويسم راستش خيلي روحيم خوب نیست و دلم به اندازه يه دنيا گرفته ولي چون مي خواستم هم خودم از اين حال و هوا دربيام و هم اينكه وبلاگ خيلي رنگ روحيم رو نگيره شعر زندگي رو در شروع وبلاگم آوردم . اميدوارم هميشه شاد باشيد .
قصد دارم تو اين وبلاگ هر چه مي خواهد دل تنگم بگم ولي در مجموع موضوعات مورد علاقه من كه بيشتر بهشون ميپردازم ايناست:
شعر و ادبيات
داستانهاي كوتاه و گاهي هم بلند
نكات ظريف روانشناسي
و دست نوشته هاي خودم
.خوشحال ميشم اگر از نظراتتون باخبر بشم

